تبليغاتX
(¯´v´¯) nadia_shayan(¯´v´¯)»

                              

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 13:27 توسط نادیا |

دست خودم نيست

 

اگر مي بيني عاشق تو هستم ، ديوانه تو هستم

 

و تمام فكر و زندگي من تو شده اي

 

به خدا بدان كه اين دست خودم نيست!

 

اگر مي بيني چشمانم در بيشتر لحظات خيس است و دستانم سرد است

 

 و اگر مي بيني همه لحظه هاي دور از تو بودن اين همه سخت

 

 و پر از

 

 غم و غصه است بدان كه اين دست خودم نيست!

 

 

دست خودم نيست كه همه لحظه ها تو را در جلو چشمانم مي بينم 

 

 و به ياد تو مي باشم!

 

دست خودم نيست كه دوست دارم هميشه در كنارت باشم 

 

، دستانت را بگيرم ، بر لبانت بوسه بزنم و تو را در آغوش خودم

 

بگيرم!

 

به خدا دست خودم نيست كه هر شب به آسمان نـــــــــگاه مي اندازم

 

و

 

ستاره اي درخشان را مي بينم و به ياد تو مي افتم!

 

دست خودم نيست كه هر سحرگاه به انتظارت مي نشينم تا در آسمان

 

 دلم طلوعي دوباره داشته باشي.

 

به خدا بدان كه اين دست خودم نيست!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 12:58 توسط نادیا |

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 12:26 توسط نادیا |

بهت نمی گم دوسِت دارم،ولی قسم می خورم که دوسِت دارم

 بهت نمی گم هرچی که می خوای بهت می دم،چون همه چیزم تویی

نمی خوام خوابتو ببینم، چون توخوشتر ازخوابی

اگه یه روزچشمات پرِاشک شد ودنبال یه شونه گشتی که گریه کنی،

صدام کن بهت قول نمی دم که ساکتت کنم ،

اما منم پا به پات گریه می کنم

 اگر دنبال مجسمه سکوت می گشتی صدام کن، قول می دم سکوت کنم

 اگه دنبال خرابه می گشتی تا نفرتتو توش خالی کنی

، صدام کن چون قلبم تنهاست

اگه یه روزخواستی بری قول نمیدم جلوتو بگیرم اما باهات میدوم

 اگه یه روز خواستی بمیری قول نمی دم مرگ جلوتو بگیرم

 اما اینو بدون من قبل از تو میمیرم

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 11:56 توسط نادیا |

همیشه عزیز دلمه "دوستش دارم یه عالمه

از ناز چشماش چی بگم که چلچراغ عالمه

می خوام برام نوا باشه مرهم غصه هام باشه

قرار قلب خسته و این دل بینوا باشه

منم نگاهش می کنم دلو به نامش می کنم

یه جون ناقابلی هست فدای نازش می کنم

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 15:33 توسط نادیا |

                          

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 14:48 توسط نادیا |

                    
پسر به دختر گفت اگه يه روزي به قلب احتياج داشته باشي اولين
 
 نفري هستم که ميام تا قلبمو با تمام وجودم تقديمت کنم.دختر
 
لبخندي  زد و گفت ممنونم تا اينکه يه روز اون اتفاق افتاد.حال دختر
 
خوب  نبود...نياز فوري به قلب داشت...از پسر خبري
 
نبود...دختر با  خودش مي گفت: مي دوني که من هيچ وقت نمي
 
ذاشتم تو قلبتو به من بدي و به خاطر من خودتو فدا کني...ولي اين
 
بود اون حرفات؟...حتي براي ديدنم هم نيومدي...شايد من ديگه
 
هيچوقت زنده نباشم ..آرام گريست و ديگر هيچ چيز نفهميد
 
چشمانش را باز کرد،دکتر بالاي سرش بود. به دکتر گفت چه اتفاقي
 
افتاده؟ دکتر گفت نگران نباشيد،پيوند قلبتون با موفقيت انجام
 
شده.شما بايد استراحت کنيد...در ضمن اين نامه براي شماست!..
 
دختر نامه رو برداشت،اثري از اسم روي پاکت ديده نمي شد،بازش
 
کرد ودرون آن چنين نوشته شده بود: سلام عزيزم.الان كه اين نامه
 
رو ميخوني من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت سر
 
نزدم چون ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري كه قلبمو بهت بدم..پس
 
نيومدم تا بتونم اين كارو انجامبدم..اميدوارم عملت موفقيت آميز
 
باشه.عاشقتم تا بينهايت
 
دختر نمي تونست باور کنه...اون اين کارو کرده بود...اون قلبشو
 
به دختر داده بود...
 آرام آرام اسم پسر رو صدا کرد و قطره هاي اشک روي صورتش
جاري شد...و به خودش گفت چرا حرفشو باور نکردم

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 13:49 توسط نادیا |

بدان!

 

اگرروزی

 

چشمانت را گشودی

 

وخود را

 

در اتاقک تاریکی یافتی

 

که دیوارهایش قرمز بودند  

                 

وخون

 

از همه جا جاری بود

 

نترس!

بدان که در قلب منی!

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 14:1 توسط نادیا |

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 13:41 توسط نادیا |

  

آموخته ام كه :

تنها كسي كه در زندگي مرا شاد مي كند كسي است كه به من مي گويد تو مرا شاد كردي .

آموخته ام كه :

كه گاهي تمام چيزي كه يك نفر مي خواهد تنها دستي است ، براي گرفتن دست او و قلبي است براي درك كردن وي .

آموخته ام كه :

كه تنها اتفاقات كوچك روزانه است كه زندگي را دوست داشتني ومعني دار ميكند .

آموخته ام كه :

كه زندگي سخت ودشوار است، اما من از آن سخت ترم .

آموخته ام كه :

كه لبخند ارزانترين چيزي است كه مي توان با آن نگاه را وسعت داد .

آموخته ام كه :

ما هميشه به دوستي احتياج داريم كه لحظه اي با وي از جدي بودن دور شويم و خودمان باشيم .

آموخته ام كه :

لبخند ارزانترين راه براي زيباتر ساختن چهره است .

آموخته ام كه :

وقتي در بندر غم لنگر مي اندازي ، شادي در جايي ديگر شناور است .

آموخته ام كه :

همه افرادي كه با آنها روبرو مي شويم شايستگي سلامي آميخته با لبخند را دارند .

   

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 13:34 توسط نادیا |